در قاب پنجره
تنها
حسرت دیدار تو نقش بسته است ...
از سپیده خبری نیست !
(ارغوان)
در قاب پنجره
تنها
حسرت دیدار تو نقش بسته است ...
از سپیده خبری نیست !
(ارغوان)
من به روی تاریکی شمشیر نمی کشم چراغ می افروزم ...
اگر هزار قلم داشتم
هزارخامه که هر یک هزار معجزه داشت
هزار مرتبه هر روز می نوشتم من
حماسه ای و سرودی به نام آزادی ...
می آفریـنمـت!
در کـنج همین اتاق
با ذره ذره ی رویــــایم ...!
چون پیکــــره ای مقدس ،
در معبــــــدی اهـــــورایی
می نشـــانمت ...!
بیا خیال کنیم
که اینجاست،اول دنیا ...!
(ارغوان)
بالهــــــایم را هم که برده باشـــی
با تکــــــه پاره های دلــــم که می شود پر بکشـــم ...
نه بال می خواهـــم
نه آســـمان !
گســـــــتره ی دســــتان تو را می خواهم
که "موطـــــن" امــن منســــت ...!
(ارغوان)
تــــــــــو
آن چــکامه ای
که انگار حرف حرف آنرا
بر مقــــــــــدس ترین آتــــــــش ها
هــــــــزار هـــــــــزار بار
تطــهیــــــــر کرده اند ...
(ارغــوان)
دلم می گیرد
از بندهایی که به پا دارم
از بالهایی که لحظه ی پرواز
هوس شکستن به سرشان می زند!
از آسمانی
که با دلتنگی های من
کوتاهتر می شود انگار ...
دلم می گیرد
از جغرافیا حتی ...!
چرا دلم در شمال متولد می شود
در حالیکه زاده ی جنوبم ...؟!
(ارغوان)